محمد مفتاحی، شاعر، پژوهشگر و روزنامهنگار ایرانی، متولد ۱۳۵۶ در کرج، از چهرههای شاخص شعر اجتماعی معاصر به شمار میآید. او با انتشار مجموعههایی چون آخرین انسان (۱۳۸۳)، بنبست (۱۳۸۸)، سکوت سهم جیرجیرکهاست (۱۳۹۸) و تازهترین اثرش این سهم لحظههای من نبود (پاییز ۱۴۰۴، انتشارات پارسکتاب)، مسیری پیوسته از اعتراض، تأمل و مواجهه انتقادی با وضعیت انسان امروز را ترسیم کرده است.
چهارمین مجموعه شعری مفتاحی شامل ۴۸ شعر کوتاه و بلند است و با طرح جلدی از ملیکا دلاور و تقدیم به «یگانه آواز نسل من… علی مومنیان» منتشر شده است. این کتاب تصویری تیره و هشداردهنده از جهان معاصر ارائه میدهد؛ جهانی که در آن قفس به امنترین شکل پرواز بدل شده، پرستوها خزیدهاند، اسبها رام به دنیا میآیند و بارانها ردپایی از خود بهجا نمیگذارند. این تصاویر، زبان استعاری شاعری است که جهان امروز را گرفتار سکون، انقیاد و فراموشی میبیند.
محمد مفتاحی تنها شاعر نیست؛ او پژوهشگری است که شعر را از دل شناخت عمیق ادبیات و جامعه مینویسد. آثاری چون باید عاشق شد و خواند (زندگی و شعر میاد، ۱۳۹۳)، همسایه با بیگانهها (بررسی آثار احمد محمود، ۱۳۹۴) و نقدهای او بر شعر سیروس نیرو، نشان میدهد که نگاه انتقادیاش بر پایه آگاهی نظری و پیوند با سنت ادبی شکل گرفته است. همین پیوند میان پژوهش و زیست اجتماعی، شعر او را از بیان صرف احساسات فردی فراتر میبرد و به متنی اجتماعی و تحلیلی تبدیل میکند.
در شعرهای این سهم لحظههای من نبود، عشق در تقابل با بحران معنا تعریف میشود؛ عشقی که نه پناهگاه امن، بلکه شکلی از مقاومت است. سطرهایی مانند «دوباره عاشق شدم / شرمگین از این همه سال ناآشنایی» یا «میخواستم سخن بگویم / از قلب کوچههای بیمار سرزمینم» نشان میدهد که شاعر چگونه تجربه شخصی را به رنج جمعی پیوند میزند. عشق در جهان شعری مفتاحی، نیرویی «وسیع، مواج و نجواگر» است که در برابر فرسایش روح انسان مدرن ایستادگی میکند.
جهان شعری او بازتاب مستقیم بحرانهای انسان معاصر است؛ از فروپاشی محیطزیست و خشکسالی تا سرکوب، بیگانگی، مهاجرت و فرسودگی روانی. انسان امروز در این شعرها، تماشاگر پیری است که در انتظار پرنده مانده، اما پرستوها خزیدهاند و صداها به سکوتی سنگین فرو رفتهاند. این تصویر، استعارهای از فلجشدگی اجتماعی و ناتوانی انسان در برابر ساختارهای مدرن سلطه است؛ ساختارهایی که دیگر با شمشیر و زندان عمل نمیکنند، بلکه با عادت، الگوریتم و عادیسازی شر.
عنوان مجموعه، این سهم لحظههای من نبود، خود بیانیهای اعتراضی است؛ اعتراضی به ناعادلانهبودن زمانه و سهمی که به انسان امروز رسیده است. مفتاحی شاعری است که جنگ، بحران و سرکوب را زیسته و از دل همین تجربهها مینویسد. شعر او نه وعده نجات میدهد و نه به تسلیهای ساده تن میدهد؛ بلکه با ساختن آینهای صریح، انسان معاصر را وادار به دیدن خویش میکند. از این منظر، جایگاه او در امتداد سنت شعر اجتماعی فارسی، از شاملو و اخوان تا امروز، تثبیت میشود؛ شعری که هم صداست و هم سند.
برچسبها: محمد مفتاحی، شعر اجتماعی معاصر، نقد ادبی، انسان معاصر، بحران معنا، شعر اعتراضی، ادبیات معاصر ایران، این سهم لحظههای من نبود، پهنه پرواز





